![]() |
|
در این وبلاگ قرار است که از دغدغه هایم بنویسم. از آنچه که احساس می کنم مهم است و قابل ذکر در اینجا.نخواسته ام که درد دل یا دلنوشته یا از این چیزها باشد.امیدوارم که از وبلاگ نویسی نا امید نشوم!
![]() ايده-دكتر طالب مؤذني مشق-محمد دادفر معنويت و عقلانيت – مصطفي ملكيان ابتكار سبز – معصومه ابتكار مدارا – حميد مؤذني محمد شعراني - سرباز معلم جنوبي علي هوشمند مبل خسته - احمد بي باك ساتيار امامي گل آقا عباس كوثري دانشگاه خليج فارس به روايت تصوير دفتر ارتباطات مردمي نماينده جم كاوه گلستان بنياد باران مجمع وبلاگ نويسان مسلمان نون بهرامي – نبي بهرامي كافه ناصري توكاي مقدس – توكا نيستاني حسين فخرايي – دير بن بست من و ام اس محسن امامي پرستو دوكوهكي – زن نوشت يك پزشك خوابگرد هفتان باشگاه خوانندگان چلچراغ سايت خبري بندر دير – ديرنيوز هفته نامه چلچراغ مجله الكترونيكي هفت سنگ هفته نامه پيغام روزنامه نسيم جنوب هفته نامه نصير بوشهر کلاس ما-عبدالله عباسی مرتضی لطفی-کودک ده ساله شهر علی اخلاقی-راز روزگار ما حسن چنگيزي-روز نو
:Powered By
BLOGFA.COM |
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
پیش به سوی خدمت
خواب خرگوشی دارم می روم. چند روز دیگر. دقیقاْ صبح شنبه اعزام می شویم. کرمانشاه. باید سرد باشد توی این موقع سال. چه می شود کرد به جز خدمت. تا چند وقتی اینجا نیستم یعنی اینجا نمی نویسم. پس تا اطلاع ثانوی اینجا در خواب خرگوشی می ماند.به جایش احتمالاْ توی وردپرس خواهم نوشت. از خدمت و تلخی ها و شیرینی هایش. می توانید آنها را در لینک زیر بخوانید. اگر خواستید: http://www.soroushdiaries.wordpress.com خداحافظ.فعلاْ نوشته شده توسط حبیب سروش|
دوشنبه بیستم مهر 1388
سی سال گذشت
آیا برادر بزرگتر می میرد؟ انگار این رسم دیرینه همه انقلابهای بزرگ دنیا شده است. رسمی که دیر یا زود گریبان آنها را می گیرد. بی توجه به زمان و شرایط شکل گیری یک انقلاب چنین شیوه ای بر رفتار انقلابیون حاکم بوده است. چه انقلابی کارگری چون انقلاب اکتبر روسیه و چه انقلابی با خواسته های طبقه متوسط چون انقلاب کبیر فرانسه و چه انقلابی غیر طبقاتی چون انقلاب اسلامی ایران. کسانی که در به بار نشستن آن تاثیر گذار بوده و عمدتاً هم نقشهای کلیدی نیز داشته اند، نه توسط نسلهای بعدی که بوسیله هم نسلانی مواخذه می شوند که در زیر سایه آنها پر و بال گرفته اند واکنون بر اریکه قدرت نشسته اند. در دو انقلاب اول این اتفاق خیلی زود نمود پیدا کرد. اما بواسطه شرایط خاص حاکم بر انقلاب ایران و نیز رهبری ویژه شخصیتی چون امام خمینی تا حدودی توانست مانع از این انشقاق گردد. البته ناگفته نماند که در دو سال ابتدای انقلاب ایران تصفیه نسبتاً کاملی از نیروهای خودی و غیر خودی انجام گرفت - و شاید همین کار نیز اتفاقات امروز را تا این حد عقب انداخت و سرانجام این زخم کهنه سرباز کرد- اما شگفت آنکه ۳۰ سال بعد همهانها که عمدتاً در صف خودی جای می گرفتند، با یکدیگر زاویه پیدا کردند و شگفت تر آنکه متقدمین این خودی ها در جای غیر خودی قرار گرفتند و متهم به براندازی و کودتای نرم شدند. ادامه مطلب نوشته شده توسط حبیب سروش|
پنجشنبه نهم مهر 1388
شادم که این روزها می گذرند
این روزها می شد نوشت؟ هر بار که به تاریخ آخرین نوشته ام نگاه می کنم می بینم هر روز عمرش بیشتر می شود. حالا حدود سه ماهی می شود که اینجا دارد خاک می خورد. سه ماهی که پر از حوادث ریز و درشت و البته بسیار تلخ بود. سه ماهی که باعث شد هر گاه دستم به این کیبورد لعنتی برود بنویسم «این روزها» و تمام. درست مثل کامپیوتری که هنگ کرده باشد. کلمات یکی یکی از جلوی چشمانم رژه می رفتند، سرگیجه و بعد هم ... یاد مهران مدیری می افتم وقتی هاج و واج می ماند و نمی داند چه بگوید، دهانش از تعجب باز می ماند و خیره می شود به دوربین و همین طور فقط نگاه می کند. وگرنه کم نبودند اتفاقات ریز و درشتی که می شد درباره شان نوشت، حتی چند جمله کوتاه، به قدر توان. برای اینکه حداقل به همین چند نفری که هر از گاهی به اینجا سرک می کشند بگویم که هنوز نفس می کشم. هر چند این روزها گاهی نفس کشیدن هم برایم مثل شکستن شاخ غول بود. نمی دانم این روزها باید می نوشتم یا نه. اگر باید، از چه چیزی. مگر توفیری هم می کرد در این زمانه عسرت، نوشتن از حقیقت. نمی دانم ... این روزها از چه باید می نوشتم؟ این روزها از خیلی چیزها می شد نوشت. می شد از «رمضان» نوشت. از ماه مهربانی و بخشش. از غل و زنجیر شدن شیطان. از باز شدن درهای بهشت و بسته شدن درهای جهنم. از نوای ربنای شجریان کنار سفره افطار. می شد از «قدر» نوشت. شب قدر، شب برتر از هزار ماه. شب هشتاد و سه ساله. از صدای «یا رب یا رب» و «الغوث الغوث». از چشمهای گریان و دستهای روبه آسمان و فریادهای «خلصنا من النار». یا می شد از «علی» نوشت. از تنهایی. از مظلومیت. از تجسم عدالت و فریاد حقیقت. از رازهای تنهایی در درون چاه. از بغض شکسته در دل شب. از همه اینها می شد نوشت. من اما ننوشتم، از هیچکدامشان ننوشتم. نه از رمضان نوشتم و نه از قدر، که در این سرزمین قدر را به مساوات قدرت می گیرند. ننوشتم، چرا که در این آبادی دروغ را لباس مصلحت می پوشانند و به نام حقیقت می نمایانند. فریاد حقیقت را، در گلو نیامده خفه می کنند و حقیقت طلب را به تظلم نزد ظالم. ننوشتم چرا که اعتبار و آبرو و انسانیت آدمها را به جرم نه، به اتهام واهی به ثمن بخس می فروشند. ننوشتم چون ... راستی آیا باید می نوشتم؟ ۱-این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد ... ۲-مادربزرگم مریض است. یک بیماری صعب العلاج. شاید هم لاعلاج. حالا بیشتر از دکتر و دوا به دعا نیازمند است.برای سلامتی اش دعا کنید. نوشته شده توسط حبیب سروش|
چهارشنبه دهم تیر 1388
برای تابستان و شور گرمایش
خوش بود گر محک تجربه آید به میان مقدمه اول: پای حرف که می شود، همه هستند. حمایت می کنند، امید می دهند و از کارت خیلی هم خوششان می آید. می گویند هر کاری از دستمان بر بیاید، برایتان انجام می دهیم. و ما هم از همه جا بی خبر روی کمکشان حساب می کنیم. هر بار خیال می کنیم این بار دیگر با بارهای قبل فرق دارد. چه کنیم عیب و هنر مدیران خوب ما همین هست که می توانند حرفهای دهان پرکن بزنند. یعنی مدیری موفق تر است که حرفهای بهتری بزند و برعکس. اما بازهم دستمان آمد که اینها همه قمپز درکردن های مدیریتی است، شاید. پای کار که می آید وسط، هر کسی یک جوری جا می زند. بهانه های واهی می آورد، صغری کبری می چیند تا یک جوری ثابت کند که یک مشکلی وجود دارد و او از عمل کردن به حرفی که خودش زده، عاجز مانده است. اینها همه شاید از آفتهای مدیریتی دیروز، امروز و احتمالاً فردای ماست. همه به طرز غریبی شیران بیشه حرافی اند. مقدمه دوم: بعضی ها می گویند وقتی می خواهی کاری را انجام بدهی نباید به حرف این و آن گوش کنی. مثل این است که کسی مطابق میل و خواسته مردم زندگی کند. حالا البته همین شده بلای جان ما. هر کاری می خواهیم بکنیم، اول باید به این فکر کنیم که استقبال مردم چقدر است و البته چقدر مورد توجه شان. این خواست عمومی بدجوری می زند توی ذوقم. چون در بیشتر موارد به قول مرحوم شاملو وقتی مسئله عمومی می شود، به ابتذال کشیده می شود. اینکه ما چقدر باید خودمان و کارمان را مطابق سلیقه و خواست عموم مردم انجام بدهیم که مورد پسند شان قرار بگیرد. اصلاً آیا چنین کاری درست و منطقی است یا نه؟ نمی دانم. از طرفی می بینم ما داریم برنامه ها را برای همین مردم برگزار می کنیم و از طرفی هم می بینم سطح ذائقه و سلیقه مردم چقدر پایین است. ( البته وقتی می گویم مردم، نمی خواهم خودم و عده ای خاص را از آنها جدا کنم. چرا که خودم هم جزئی از همین مردمم. اما منظورم اکثریت قاطبه مردم است.همانهایی که تحت عنوان عوام الناس شناخته می شوند. می بینید توی جامعه خودمان هم براحتی آنها را یک طبقه کرده ایم). این هم یکی از واقعیات جامعه امروز ماست که پذیرشش کمی سخت به نظر می آید. مقدمه سوم: این دومین سال متوالی است که توی روستا برای پرکردن اوقات فراغت جوانها و البته امسال بزرگترها، برنامه هایی اجرا می کنیم. سال گذشته بیشتر تکیه روی جوانها بود. کلاسهای عمدتاً علمی تابستانی. چند نوبتی هم پخش فیلم و چندتایی جلسه و جشن و از این جور برنامه ها. امسال اما به هر دو قشر توجه شده است. کلاسهای علمی را تا حدودی برداشته ایم که خستگی بیشتری به دانش آموزان تحمیل نشود، هر چند خیلی هایشان در طول سال تحصیلی رنگ کتاب را هم نمی بینند که بوی خستگی را احساس کنند. به هر حال کلاسهای فوق برنامه کامپیوتر و زبان انگلیسی، علمی هایش هستند. اموزش خط و کارگاههای داستان نویسی و شعر، تئاتر، قرآن و احکام، تربیت بدنی، برنامه های هفتگی کوهپیمایی، کارگاههای آموزش روابط و مسایل اجتماعی برای خانواده ها و برنامه حافظ خوانی که نگاهی دارد به حافظ و تعبیر و تفسیر شعرهایش و البته گریزهایی هم به دیوانهای دیگر شاعران می زنیم. اینها بعضی از برنامه هایی است که امسال قرار است انجام بشود. اما چند نکته در مورد این برنامه ها. یکی اینکه همه مربیانی که توی این کلاسها کار می کنند از بچه های خوب و دوست داشتنی همین روستا هستند. بچه هایی که بدون هیچ چشمداشتی و با کمترین امکانات حاضر شده اند تا با ما همکاری کنند. شاید به نظر بیاید که تنوع کلاسها به خصوص توی رشته های هنری کم باشد. یکی از دلایلی که مقدمه اول را نوشتم همین بود. ما برای برگزاری چنین کلاسهایی خیلی تلاش کردیم و به هر دری زدیم. از آموزش و پرورش گرفته تا فرهنگ و ارشاد و بسیج و ... به هر جایی متوسل شدیم. اما متاسفانه نشد. می گویند مربی ما توی روستا نمی آید. یا باید هم دستمزدش را بدهیم و هم هزینه رفت و آمدش با آژانس. وقتی حساب کردیم که برای یک مربی که بخواهد هفته ای دو جلسه بیاید، تنها باید صد و بیست هزار تومان کرایه می دادیم، و حتماً حداقل صد هزار تومان هم دستمزد، این کمی غیر منطقی و مشکل بود. همراهی سازمانهای مذکور هم فقط به همان حرفهای اولیه محدود شد. برنامه های آموزشی ویژه بانوان هم دیگر به کنار. این در شرایطی بود که کل هزینه کلاسهایمان به چهارصد هزار تومان می رسید و این یعنی بن بست. همین. یعنی حالا که توی روستا هستی محکومی به محرومیت. یعنی این ضرب المثل هر چقدر پول بدهی همان قدر آش می خوری همچنان استوار و پابرجاست در فرهنگ اسلامی – ایرانی ما. این همه حدیث و روایت و آیه و سوره هم برای سیاه کردن صفحات کتابهاست، نو رسیده! یعنی این بحث مهاجرت معکوس و اینها کشک است عزیز من. خواب دیدی خیر باشد. حرف اصلی: همه کارهای بالا تحت عنوان پایگاه فعالیتهای تابستانی روستا انجام شده است. نه زیر مجموعه آموزش و پرورش بوده و نه بسیج و نه هیچ سازمان دیگری. این چند حسن دارد و چندتایی هم مشکل. اولین مشکل هزینه است که تامین کردنش کمی سخت است. ولی فعالیت تحت نظر سازمان خاص هم دردی را دوا نمی کند. فقط توی آمارهای رسمی شان نمودارهایشان کمی بالاتر می رود، همین. چیزی عاید ما نمی شود. حسنش هم این است که ساختار، تشکیلات و روابط حاکم بر مجموعه بر اساس نظر خودت تنظیم می شود و نه مقررات خشک اداری و رسمی حاکم بر سازمانها. اما نکته آخر اینکه انجمنی که یکسالی هست دنبال تاسیسش بودیم بالاخره تایید شد. اسمش شد «گامی به سوی فردا» و از این به بعد بیشتر کارهایمان تحت همین عنوان انجام می گیرد، ان شاء الله. امیدوارم که گام بلندی به سوی فردایی که قرار است ما هم سهم کوچکی در ساختنش داشته باشیم، برداریم.
نوشته شده توسط حبیب سروش|
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
یادداشتی دیر هنگام
بار دیگر شهری که دوست می داشتم توی ارتفاع سی و دو هزار پایی به این فکر می کنم که آیا همه آدمها وقتی توی طیاره می نشینند، اینقدر خود را به مرگ نزدیک می بینند؟ روی زمین خیلی ها به آسمان نگاه می کنند و در آرزوی کندن از این زمین خاکی و پرواز به آسمانهایند، من اما حالا که به لطف وجود دست-ساخت برادران هم نژاد موبور ژرمن-FOKKER 100- تا اینجا بالا آمده ام، نه تنها احساس نزدیکی به خدا نمی کنم، بلکه هر چه بالاتر می روم، بیشتر می فهمم که راهی که می رفته ام به ترکستان بوده است. با هر بار کاهش ارتفاع، وقتی احساس بی وزنی به آدم دست می دهد، احساس رهایی، احساس بی پناهی، بی تکیه گاهی، تنهایی، این جمله بیشتر برایم مفهوم پیدا می کند:«واعتصموا بحبل الله جمیعاً». وقتی در یکی از این تکانهای هوایی، مجبور می شوم کمربند پروازم را سفت تر بچسبم به شوخی به برادرم می گویم این راننده! چقدر آدم را یاد کاپیتان ساجدی می اندازد، با این حال نمی شود از این فکر خلاص شد که ... بگذریم.
ادامه مطلب نوشته شده توسط حبیب سروش|
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
یادداشت
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر 1.سفره را پهن مي كنيم و مشغول خوردن ناهار مي شويم. غذا خوردنمان تا ساعت 2 هم ادامه پيدا مي كند. اين جور وقتها پدرم جمله هميشگي اش را به كار مي برد:«بزن اخبار ببينيم چي ميگه؟» منظورش اين است كه اخبار شبكه يك را بگير و ما كه داريم اخبار ورزشي شبكه خبر را مي بينيم حرصمان بدجور در مي آيد. اما چه مي شود كرد. با بي حوصلگي همان كاري را مي كنيم كه گفته است. اولين خبر مربوط به آخرين و تازه ترين سفر رئيس جمهور است. تلويزيون ماشين او را در ميان انبوه جمعيت نشان مي دهد كه براي مردم دست تكان مي دهد و احياناً نامه هاي آنها را هم تحويل مي گيرد. پدرم كه اين استقبال را ديده با لبخندي مي گويد: «جمعيت رو ببين! چه استقبالي». و بعد دوباره ادامه مي دهد:«واقعاً احمدي نژاد براي شهرهاي ديگه خيلي كار كرده ها! اينجا رو نگاه نكن كه صاحب نداره و هردمبيله». من با خودم فكر مي كنم آيا پدرم تا به حال مثلاً بيست هزار نفر را در يك جا و دور هم ديده است، وقتي كه دور يك ماشين را بگيرند و بخواهند نامه هاي درخواست پول و وام را به يك نفر بدهند. فرداي آن روز پدرم براي خريد يك سري جنس براي مغازه اش به جم مي رود. ظهر باز هم حكايت ديروز تكرار مي شود. اين بار اما پدرم كه كمي از گراني گله مند است خواهر و مادر زمين و زمان را به هم پيوند مي دهد! از همه كس و همه چيز گلايه مي كند و ناراحت است. اين بار اما وقتي تلويزيون از جلسه كارگروههاي تخصصي دولت براي تصويب طرح هاي جديد خبر مي دهد، هيچ كس چيزي نمي گويد. ما به اين نتيجه رسيده ايم كه همان خرما و ماستمان را بخوريم بهتر است. 2. بعد از مدتي مهمان ناهارمان پيرمردي از اهالي محل مان است. ناهار را كه مي خوريم از هر دري سخن مي گوييم. در اين حال تلويزيون هم به در فشاني هايش ادامه مي دهد. از او به شوخي مي پرسم: «حالا امسال مي خواين به كي رأي بدين؟» او اما جدي جدي شروع به فكر كردن مي كند؟ انگار تا حالا در موردش چيزي نشنيده. و بعد از مدتي مي گويد:«به نظرم همين خودش بشه بهتره، بهتر نيست؟» و سؤالم را با يك سؤال ديگر جواب ميدهد:«راستي امسال خاتمي هم هست؟». من اما چيزي نمي گويم. ترجيح مي دهم به چيزهاي بهتري فكر كنم تا به معده ام براي هضم غذا هم كمكي كرده باشم. در ذهنم به گذشته رجوع مي كنم. اينها همانهايي هستند كه روزي سنگ احمدي نژاد را به سينه مي زدند، اما بعد از گذشت يكي دو سال هيچ دشنامي را از او دريغ نكردند. با اين حال ... اين وضعيت در بين ديگران هم بهتر از اين نيست. اينجا نه كسي روزنامه اي مي بيند و مي خواند و نه كسي اينترنت را مي شناسد. نه كسي به خودش اجازه ميدهد از دينش بگذرد! و از ماهواره حرف بزند ( چندتايي هم كه دارند، نهايت پيشرفتشان همين شبكه هاي درپيت لوس آنجلسي است). اينجا عقلها به چشم است و چشمها هم به تلويزيون. اينجا آدمها هر روز تغيير مي كنند و نظرشان عوض مي شود. اينجا مردم هر روز يك جاي فيل را لمس مي كند و خوب هر روز هم فكر مي كنند موجود ديگري نسبت به آنچه ديروز شناخته اند، مي شناسند. اصلاً اينجا فيل مهم نيست، اينجا تاريكي مهمتر است. بله! اينجا هيچ چراغي روشن نيست. اينجا شب است، صداي ما را از دل شب مي شنويد. نوشته شده توسط حبیب سروش|
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
نقبی به روزهای رفته
اي دريغ از عمر رفته، اي دريغ «نوستالژي» را شايد خيلي هايمان شنيده باشيم. همراه بودن «گذشته» آدم با «حال» آدم يا رفتن «حال» آدم به گذشته يا يك حالي به گذشته دادن به خاطر سفر به امروز يا گذشته را به حال آوردن يا ... اينها را نوستالژي مي گويند. به هر حال هر چه هست رابطه اي بين حال و گذشته است. گاهي دوستي را بعد از سالها دوري مي بينيم و او ما را به خاطرات خوب دوران مدرسه يا دانشگاه مي برد. گاهي با نگاه به يك عكس قديمي لحظه هاي خوش با هم بودن در يك تفريح چند ساعته برايمان زنده مي شود. يا گاهي فرصتي دست مي دهد تا با دوستان امروز و رفقاي ديروز دور هم بنشينيم و از گذشته بگوييم، بگوييم و بخنديم و لحظه هايي را به ياد گذشته خوشمان سپري كنيم. در اين گفت و گوهاي خودماني گاهي قطره اشكي كه از گوشه چشممان مي چكد، تمام كننده يك آه طولاني در سوگ گذشته ها است و البته گاهي هم همان قطره اشك كارش تمام كردن قهقهه هاي بلند و درازمان مي شود. هر چه باشد چه تلخ و چه شيرين، چه غم انگيز و چه دلنشين، ترجيع بند حرفهايمان هميشه يك چيز مي شود:«يادش بخير» و اگر اين يادش بخيرها براي شما زياد تكرار مي شود شما هم مثل من آدم نوستالژيكي هستيد.
ادامه مطلب نوشته شده توسط حبیب سروش|
چهارشنبه سی ام بهمن 1387
اين روزها همه كانديدا مي شوند،شما چطور؟
گسست يا ائتلاف، اصلاح طلبان به كدام نقطه خواهند رسيد؟ «هر كسي هم كه بيايد من هستم، و ديگر به نفع هيچ كسي كنار نمي روم». چنين جملاتي را بارها از زبان شيخ مهدي كروبي شنيده ايم و ساير دوستانشان در حزب اعتماد ملي نيز تلويحاً يا تصريحاً به آن اشاره كرده اند. شاهد اين مدعا نيز همين كه شيخ اصلاحات از همين حالا سخت به تكاپو افتاده و سفرهاي تبليغاتي اش را آغاز كرده است. اولين استان نيز خوزستان بود. يكي از استانهايي كه وي بيشترين آرا را در آن كسب كرده بود. از طرفي سيد محمد خاتمي نيز بعد از اصرارهاي فراوان و شور و مشورتها در نهايت اعلام كرد كه با وجود آگاهي از مشكلات موجود در اين راه باز هم پا در اين ميدان مي گذارم و خرده آبرويي نيز كه از مردم دارم براي آنها خرج مي كنم. اين حرفهاي خاتمي درست بعد ازديدار با ميرحسين موسوي بود كه اعلام كرده است هنوز براي حضور دراين عرصه ترديد دارد و تا ارديبهشت ماه فرصت خواسته است تا به جمع بندي نهايي برسد. فعال شدن اطرافيان مير حسين و حتي تعيين روساي ستاد انتخابات و نيز اعلام حضور آنها در فضاي مجازي نشان از اين دارد كه وي چندان هم براي حضور در اين ميدان بي ميل نيست. با اين تفاسير نكته جالب توجه اين است كه در پي اين شرايط هر يك از گروههاي اصلاح طلبي به حمايت از يك كانديدا مشغول شده اند و حتي بسياري از شخصيتها نيز به صورت شفاف موضع خود را اعلام كرده اند. در اين شرايط دو احتمال را مي توان در نظر گرفت. يكي اينكه اين وضعيت ممكن است نشانگر اختلافي باشد كه البته ريشه اي چند ساله دارد و يا اينكه گروهها يا به تعبيري سران اصلاحات در پي اجراي استراتژي از پيش تعيين شده اي براي ايجاد سردرگمي ميان اصولگرايان هستند. براي روشن شدن بيشتر اين احتمالات بهتر است آنها را مورد بررسي بيشتر قرار دهيم: ادامه مطلب نوشته شده توسط حبیب سروش|
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
حرکت کج دار و مریز سینما
سینما پارادیزو! سينما امروز ديگر يك هنر صرف نيست،بلكه به آن «صنعت سينما» مي گويند. در بسياري از موارد هزينه ساخت يك فيلم سينمايي از هزينه يك پروژه صنعتي بيشتر است. ساخت بعضي از فيلمها چندين سال زمان مي برد. ميليونها نفر در دنيا هر روز وقت مي گذارند و چشمهايشان را به پرده سينما مي دوزند تا براي ساعتي فارغ از مشكلات روزمره،مسخ اين پرده شده و شاهد و ناظر اتفاقات تلخ و شيرين باشند. از همه مهمتر اينكه در جنگ فرهنگي امروز، سينما يك رسانه بسيار مهم براي انتقال و پيروزي هر فرهنگي در دنيا است. در اين عرصه هر كسي بنا به خواستها و اهداف خود و متناسب با فرهنگ و تمدن خود كالايي را عرضه مي كند و قطعاً كاري كه با كيفيت بهتر و شرايط مناسبتري عرضه شود، مورد استقبال بيشتري قرار مي گيرد. شايد تا به حال با خودتان فكر كرده باشيد كه چرا فرهنگ امريكايي كه قدمتي حداكثر سيصد ساله دارد، به سرعت در جهان در حال گسترش است. مثلاً شايد جالب باشد بدانيد كه در كشور انگلستان لهجه انگليسي بريتانيايي British English دارد كم كم فراموش مي شود و لهجه امريكايي American English جاي آن را مي گيرد و اين باعث حيرت و ترس خود انگليسيها هم شده است. در كشورهايي نظير فرانسه و آلمان شرايط بسيار سختي براي ورود زبان انگليسي وجود دارد. مردم بسيار كم از اين زبانها استفاده مي كنند و همواره كلمات معادل را به جاي كلمات انگليسي استفاده مي كنند. همه اينها و مواردي از اين دست نشان مي دهند كه آنها توجه ويژه اي به فرهنگ خود دارند، براي آن ارزش قائل هستند و براي گسترش آن هزينه مي كنند. در اين شرايط كه فرهنگهاي ضعيف و كوچكتر يكي پس از ديگري دارند مغلوب فرهنگهاي قويتر شده و در آنها استحاله مي شوند، استفاده از همه ابزارها براي فربه سازي و گسترش فرهنگ خودي يك امر بسيار ضروري است و به نظر من يكي از مهمترين ابزارهاي انتقال فرهنگ استفاده از همين ابزار سينما است. اين موضوع از دو جنبه قابل بررسي است: يكي مسئولين و ديگري نيز خود مردم. در مورد مسئولين و مشكلات موجود در اين زمينه در اين پست خواهم نوشت و در مورد خود ما هم كه البته بخش بسيار مهمي است در قسمتي ديگر.
ادامه مطلب نوشته شده توسط حبیب سروش|
دوشنبه سی ام دی 1387
باز هم روال اداری
وقتی هیچ کس سر جای خودش نیست! چند وقتی است که دارم به این فکر می کنم که اصلاْ نوشتن مطلبی که کسی که باید آن را بخواند نمی خواند چه فایده ای دارد.مثل کوبیدن آب در هاون می ماند. حالا تو هر چقدر هم که سر خودت را درد بیاوری وقتی گوشی نیست که بشنود و چشمی نیست که بخواند یا اگر هم بشنود یا بخواند کاری از دستش ساخته نیست، دیگر چه حاجت به نوشتن است. درست به همین خاطر است که گاهی به این فکر می افتم که این در بسته را به امان خودش رها کنم و پیرو مذهب هر چه بادا باد بشوم. یکی از این مسایل چیزی است که ما گاهی به طنز و کارمندان به جد آن را روال اداری می نامیم.حتماْ تا به حال سروکارتان به اداره های مختلف افتاده است و قطعاْ ارباب رجوع هایی (چه اسمی هم برایش انتخاب کرده اند) را که مغموم و خسته، کاغذی به دست در حال ایاب و ذهاب بین اتاقهای مختلفند را دیده اید و یقیناْ هر یک از ما یک بار قسمتی از این سریال دنباله دار را بازی کرده ایم. اما واقعاْ تا کی ما باید از این سیستم مریض در حال احتضار انتقاد کنیم و هیچ وقت هم کسی به فکر بهبود آن نباشد؟ تا کی باید وقت نشناسی و تاخیر در انجام کارهای دیگران را بعنوان یک ویژگی جدایی ناپذیر ایرانی بدانیم و از آن بنالیم؟ این وضع زمانی بدتر می شود که با اداره ای فرهنگی مثل دانشگاه هم مواجه شویم. انگار این ویژگی خیلی از کارمندان شده که برگردند و با اخم یا صورت خسته و گرفته بگویند:«بگذار اینجا باشد فردا برایت درستش می کنم». حالا کاش می گفتند که فلان روز، فلان ساعت بیا تا کارت را انجام بدهیم. یک روز می روی می گویند مسئولش کس دیگری است و رفته مرخصی. نمی آید تا هفته بعد. یک روز می روی می گویند مسئولش رفته بیرون.معلوم هم نیست کجا رفته.معلوم هم نیست کی برمی گردد. حالا باید اینقدر سرپا بایستی تا زمانیکه این ضرب المثل معروف به حقیقت بپیوندد. همه مان می دانیم این نه با ایرانی بودنمان متناسب است و نه با اسلامی بودنمان. این را به گردن دین و اعراب و کمبود حقوق و هزارتا بهانه دیگر نیاندازیم. باید وقتی مسئولیتی را قبول می کنیم پای همه مشکلات و سختی هایش بایستیم.انگار این برایمان عادت شده که بشنویم از سیستمهای جدیدی که در کشورهای دست چندم اروپا رایج شده است تا مردم هر چه زودتر بتوانند کارشان را انجام دهند و حداقل از نظر روحی دیگر این قدر مغموم و گرفته نامه به دست از مثل دوره گردها از این اتاق به آن اتاق در تردد نباشند. به هر حال مسئولینی که باید این را بخوانند، نمی خوانند.ولی خواهش می کنم تو که فرداروزی گوشه ای از این مملکت برای خودت میزی پیدا می کنی تا دو دستی آن را بچسبی! تو دیگر از این بازیها با این مردم مظلوم زمانه ات نکن! نوشته شده توسط حبیب سروش|
|
مهر 1388
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 |